Thursday, July 22, 2010

مدرنیته 3

مدرنیته: تاریخ گرایی
پیامد اصلی نوسازی شتابدار اقتصادی تبدیل اصول اندیشه عقلانی به اهداف کلی سیاسی اجتماعی بود. اندیشه ترقی بهتر از هر چیز نمایانگر سیاسی کردن فلسفه روشنگری است. ترقی، تحقق یک ملت به عنوان شکل ملموس تجدد اقتصادی و اجتماعی است. در این دوران(قرن نوزدهم تا آغاز جنگ بزرگ اول) بحث دیگر از این قرار نیست که با برداشتن موانع از سر راه عقل به آن اجازه جولان دهند، باید تجدد را طلبید و آنرا دوست داشت. باید جامعه ای ترتیب داد خلاق تجدد و متحرک بالذات.اما طرز فکر اجتماعی این عصر هنوز کنشگران اجتماعی را با نیروهای طبیعی یکسان می انگارد. این مطلب همان قدر در مورد تفکر سرمایه داری، که قهرمانان آن کارآفرینان جویای سود هستند، صحت دارد که در مورد تفکر سوسیالیستی، که در نظر آن جنبش انقلابی کارگری تجلی نیروهای تولیدی است که در پی خروج از تناقضی هستند که روابط سرمایه دارانه تولید در آن به بن بست کشیده می شود. آزادی سیاسی- اجتماعی نشان رجوع به طبیعت، به هستی است آن هم به برکت عقل علمی که زمینه ساز این بازیابیها میان انسان و جهان است.
تا طلوع قرن بیستم علم گرایی در حیات روشنفکری به پیروزیهای بزرگی دست یافت. اما در این قرن علوم اجتماعی و در راس آن وبر در آلمان و دورکیم در فرانسه ضمن منازعات مشهوری که در آلمان عمق بیشتری داشت با علم گرایی، که می پنداشت حقایقی که به روشنی اثبات می شود ممکن است قوانین تکامل تاریخی را عیان کنند، وداع کردند. در این بین نظریه تاریخ گرایی اعم از آنکه پوششی ایده آلیستی داشته باشد یا نه، برای بحث ما اهمیتی قابل ملاحظه تر از اندیشه علم گرایی دارد. این نظریه تجدد را با رشد ذهن آدمی، غلبه عقل را با برتری آزادی، با شکل گیری ملت یا پیروزی نهایی عدالت اجتماعی یکی میگرفت. تاریخ گرایی بساط تحلیلی را می گسترد که یک پدیده را بوسیله جایگاه آن روی محوری که یک سوی آن سنت بود و سوی دیگرش تجدد، تعریف میکرد.تاریخ گرایی در تمامی اشکال آن زیر نفوذ تصور کلیت(totalité) است که جانشین تصور نهاد(institution) شده، یعنی تصوری که در دوره قبل از تجدد موقعیتی کاملا محوری داشته است. این که اندیشه ترقی بر آن بود تا وحدت هویت رشد اقتصادی و پیشرفت ملی را بقبولاند توجیه خود را در سلطه همین مفهوم می یابد. تاریخ گرایی معتقد است که کارکرد درونی یک جامعه بوسیله حرکتی تبیین میشود که آن جامعه را به سوی تجدد میراند. هر مشکل اجتماعی در تحلیل نهایی جدالی است میان گذشته و آینده. نگرش تاریخ گرایانه گاه به جرم غیرانسانی بودن فروکوفته شده است، متهم بوده که قدرت استبدادی دست اندرکاران اقتصاد و جامعه را بر افراد، گروه های خاص و اقلیت ها توجیه کرده است. ولی خطاست اگر آنرا به تابعیت زندگی و اندیشه فردی نسبت به نیروی اقتصادی غیرشخصی فروکاهیم. تاریخ گرایی در بهترین و بدترین پیامدهایش، بیش از آنکه یک طبیعت گرایی باشد یک اراده گرایی بوده است. از این جهت نظریه سوژه در قرن نوزدهم در همه جا حاظر است. در واقع چنین میبینیم که دو جریان فکری، اندیشه گرایی و ماده گرایی، از وراء تضاد سابق میان عقل و دین، میان اخلاق مبتنی بر وظیفه و اخلاق مبتنی بر اعتقاد در هم ذوب میشود. آنچه در درجه اول اهمیت قرار میگیرد مجموعه فعالیتهای تولیدی جامعه و فرهنگ در میان ملتی است که به تمامه درگیر فرآیند نوسازی خود است.
اما چگونه چنین اختلاطی بوقوع پیوست؟ چگونه آن جدایی جای خود را به یک نظام فکری واحد، یعنی به اعتقاد به پیشرفتی سپرد که هم از نیروی محرکی از آن دست که در دین هست برخوردار بود و از نوعی بداهت حقیقت علمی؟ رمز این تغییر انقلاب فرانسه بود. در حالیکه انقلاب صنعتی روی به سوی تقویت یک تفکر تکامل گرا و حتی تحصل گرا داشت، انقلاب فرانسه نظریه کنشگر تاریخی، برخورد یک شخص یا یک مقوله اجتماعی با سرنوشت و بحث ضرورت تاریخی را وارد تاریخ و اندیشه کرد.به همین دلیل است اگر تفکر تاریخ گرا به گونه ای تنگاتنگ شریک راه اندیشه انقلابی بوده. اندیشه انقلابی مرکب از سه جزء است: مشیت آزادسازی نیروهای تجدد، مبارزه با رژیم پیشین که مانع از نوسازی و توفیق عقل است، و سرانجام اقرار به یک اراده ملی که با نوسازی وحدت هویت میآبد. تاریخ گرایی در نظام سرمایه داری که اقتصاد فرمانفرمای تاریخ به نظر میرسد و در آن تحلیل رفتن دولت را میتوان آرزو کرد ضعیف تر است. به عکس، به نسبتی که یک جامعه بیشتر باززایی یا استقلال خود را به نوسازی پیوند زند، تاریخ گرایی در آن جای پای محکم تری دارد. آلمان و ایتالیا پیش از آن که بسیاری از کشورهای دنیا به این مجموعه بپیوندند مصداق بارز آن بودند. حتی هنگامیکه اندیشه انقلابیگری در اشکال تخفیف یافته اش ظهور میکند باز هم نسبت به نظریه انتخاب طبیعی، که تاریخ را به جدال برای بقایی فرو میکاهد که در آن سازگارترها یعنی قویترها پیروزند، بسیار خیزاننده تر است. چگونه ممکن است که اکثریت ها برای یک ایدئولوژی(انتخاب طبیعی) سرودست بشکنند که وعده پیروزی اقلیت ها را میدهد. در حالیکه تاریخ گرایی و تجلی عملی آن که عمل انقلابی است، توده ها را به نام ملت و تاریخ علیه اقلیت هایی میشوراند که راه نوسازی را به طمع دفاع از منافع و امتیازات خود سد مینمایند. حال دیگر اصلی ترین شاخص قرن نوزدهم تلاش بی وقفه آن در تاریخ برای ساختن موجود عمومی از فرد است اما نه به این معنا که آنرا تابع شهر کند، بلکه با غلبه بر تضاد میان مادی و معنوی بنام جهت گیری بی بازگشت تاریخ و ماموریت تاریخی هر کنشگر اجتماعی. ابتدائی ترین نوع تفکرتاریخگرایی تفکری است مقهور نظریه تخریب نظم سابق و جستار نظمی نوین. این تفکر هیچ رابطه جدیدی میان پیشرفت و یکپارچگی اجتماعی ابداع نمی کند. برعکس، به فردگرایی بدبین است و در برابر خطرات آن، نظمی نو و اساس جدیدی برای یکپارچگی اجتماعی پیش می نهد. اگوست کنت بهترین نماینده این نوع تفکر است:"بر خلاف این دیدگاه(دیدگاه فیلسوفان حقوق طبیعی)، ذهن اثباتی تا حد مقدور و بدون هیچ تلاشی و صرفا بر مبنای ویژگی واقعی خود و به صرافت طبع صریحا اجتماعی است. برای او انسان به معنای دقیق کلمه وجود ندارد، آنچه میتواند وجود داشته باشد فقط بشریت است، زیرا تمامی توسعه ما تحت هر رابطه ای که تصور شود، از اجتماع مایه میگیرد." تاریخ گرایی با ذوب کردن آزادی فردی در مشارکت جمعی و با موضعی ضدآزادی و ضدمسیحی آغاز میشود که افراد را تابع نمایندگان جامعه، یا به عبارت صریح تر مطیع سردمداران قدرت می خواهد. نزد کنت تاریخ گرایی، علاوه بر این، درونمایه اقتدارگرایی دارد که از طریق تجربه انقلابیگری و خوفی که این تجربه از فروپاشی نظم جامعه و حاکمیت منفعت و خشونت به جا گذاشته است، تبیین می شود.
هگل نیز در سال های آموزش و شکل گیری ذهنی اش، به انقلاب فرانسه، به درهم تابیدن دو رشته آزادی شخصی و تغییر جامعه تقرب میورزید. در نظر وی، تاریخ جهان یک تکامل خطی نیست، بلکه توالی شخصیت ها و فرهنگ هایی است که هر یک عملی کلی و عالمگیر را در تاریخ به نمایش میگذارند. تاریخ از دو فرآیند مکمل جان میگیرد: گسست و پیوست(تصدیق و نفی). او در کتاب پدیدار شناسی میگوید:" روح به حقیقت خود دست نمی یازد مگر در حدودی که خود را در گسیختگی و اغتشاش مطلق بیاید. ...نیروی روح تماشای رودرروی منفی و بر این مقام باقی ماندن است. سکونت در منفی قدرتی جادویی است که آن را به موجود تبدیل میکند. این قدرت همان است که پیشتر سوژه نامیده شد." هگل هنگامیکه مقهور شدن آدمی را در مقابل قوانین تولید و کار در جامعه مدنی میبیند، به مخالفت با وابستگی به شهروندی و در نتیجه وابستگی به رابطه با دولت فرا میخواند. اندیشه ای که بر مبنای آن دیگر این فرد نیست که حامل ارزش های فراگیر است، این دولت است که این ارزش ها را در تاریخ به کمال میرساند، دولتی که جامعه مدنی باید بوسیله او کنترل شود. از نظر او روح به جز در سایه تقسیم شدن، بریدن از طبیعت، بدل شدن به آزادی خود را نمی یابد.
بزرگترین خطر تفکر تاریخ گرا زیردست قرار دادن کنشگران اجتماعی نسبت به دولت یعنی کارگزار تحول تاریخی است، و تلقی فاعلیت و گزینشگری فرد صرفا بعنوان مقدمه لازمی برای ظهور روح عینی(روح عملی) و بدنبال آن روح مطلق(روح در تحقق محض خویش). یکی از گرایشات عمیق تاریخ گرایی، هنگامیکه به نام سوژه ای که با تاریخ وحدت هویت یافته است سخن میگوید، محو کردن سوژه ها یعنی کنشگران است از این حیث که میکوشند موقعیت خود را برای افزایش آزادی خود تغییر دهند. تاریخ گرایی در نگاه مارکس، هگل یا کنت تصور انسانی را که سازنده تاریخ است، عنوان نمی کند مگر به این منظور که بلافاصله آنرا محو کند زیرا تاریخ، تاریخ عقل و یا حرکتی است به سوی شفافیت طبیعت. تاریخ گرایی قرن نوزدهم سوژه را در عقل، آزادی را در ضرورت تاریخی و جامعه را در دولت درکشید و جذب کرد.
فلسفه تاریخ در نگاه مارکس به تماشایی ترین وجه تناقض میان نیروی رهایی بخش سوژه و تبعیت آن از تاریخ را جان میدهد.در هیچ کجای دیگر در تفکر اجتماعی، کسی اینچنین تلاش نمی کند که طنین این که انسان مولف تاریخ خود است، را در گوش ها در اندازد. مارکس به اعلاء درجه متجدد است، زیرا جامعه را چون محصول تاریخی فعالیت آدمی تعریف میکند، و نه چون نظامی که پیرامون ارزش های فرهنگی یا حتی سلسله مراتب اجتماعی سامان یافته است. اما نگرش نوگرایی را با فردگرایی درنمی آمیزد. برعکس انسان مورد بحث او بیش از هر چیز انسان اجتماعی است، که به واسطه جایگاهش در جهان تولید و در روابط مالکیت تعریف میشود.
تاریخ گرایی خود را از مزاحمت های خدای اخلاقی مسیحیت نجات داد. ابتدا به سادگی آنرا با اراده به دست یابی نظم و ترقی جایگزین کرد، پس از آن به گونه ای عمیقتر دیالکتیک هگل جای آنرا گرفت که به پیروزی روح مطلق راه میبرد. این دیالکتیک به دست مارکس، با نزدیکی به فعالیت های اقتصادی و اجتماعی به موتور محرک طبیعت و عقل تغییر یافت تا مواضع دفاعی ساخته شده به دست طبقه مسلط و عوامل آنرا واژگون کند. در صدر تمامی این تلاشهای فکری تبعیت از تمامیت و وحدت(روح تاریخ) قرار دارد. اصل حرکت تکاملی تاریخ که به جای وحی الهی و حقوق انسانی می نشیند.
در حالیکه سوژه محوری یک گرایش بورژوایی به نظر میرسد، نگرش هایی که به تمامیت تاریخی فرا می خوانند، اعم از انقلابی یا خرده بورژوا، یک طبقه یا یک ملت را چنان به حرکت طبیعی تاریخ و در نتیجه به یک اندیشه گره میزنند که کنشگران اجتماعی واقعی، دیگر چیزی بیش از توده هایی نیستند که روشنفکران یا یک گروه به نام آنها اظهار عقیده میکنند. این عقیده مبتنی بر بشریتی که کنشگر تاریخ خود است، با ویران کردن توهمات فریبنده ای چون ماهیت و مبنای حقوق و اخلاق به سرسپرده کردن کنشگر اجتماعی و بویژه طبقات در پیشگاه قدرت مطلق یک نخبه سیاسی می انجامد که مشروعیت خود را بر ادعای شناخت قوانین تاریخ بنا میکند.
"امروز ما از برکت تجربه میدانیم که طرح حقائقی چون پیشرفت، مردم و ملت در شور و حال انقلابی برای این نیست که نیرویی تاریخی خلق کند که باروهای بلند پول و فساد نظم سابق را براندازد.... انقلاب ها همیشه به دموکراسی پشت کرده و انسجامی را، که نمی توانسته است جز انسجام یک دیکتاتوری باشد بر پراکندگی یک جامعه تکه شده میان طبقات تحمیل کرده اند. عصر انقلابها از راه های پر پیچ و خم به سمت ترور، سرکوب مردم به نام مردم، کشتار انقلابیون به نام انقلاب راه پیمود(چون فرانسه). به علت اینکه یگانگی تجدد و تحرک اجتماعی را تایید کرد سرانجام به شکست اقتصادی و از بین رفتن جامعه بلعیده شده بوسیله دولت-خدا رسید(چون شوروی سابق)."(از کتاب نقد مدرنیته/آلن تورن صص 154-155)

Friday, April 30, 2010

مدرنیته: اندیشه کلاسیک تجدد


تجدد(مدرنیته) چیست که از سه قرن پیش تا بحال چنین جایگاه بلندی را در عرصه علم و عمل انسانها داشته است و اینک محل باز پرسی، طرد و تعریف مجدد قرار گرفته است؟
چگونه میتوان از جامعه متجدد سخن گفت اگر دست کم یک تعریف عام از مدرنیته محل اتفاق نباشد؟ روشن است جامعه ای را که قبل از هر چیز تلاش میکند تا ساختار و عملکرد خود را با وحی الهی یا روح ملی تطبیق دهد نمیتوان متجدد نامید. نیز تجدد تغییر صرف و توالی حوادث هم نیست؛ بلکه نشر پیامدهای فعالیت عقلی ، علمی، فنی و اداری است. عقلانیت از درون در تک تک فعالیت ها اعمال و مانع از آن میشود که هیچ کدام آنها از بیرون سازماندهی شود یعنی بر اساس حل و هدایت شدن در یک نگرش عام یا بر مبنای نقشی که در ایجاد یک برنامه اجتماعی دارد. به این سان نظریه تجدد به نحو تنگاتنگی با اندیشه عقلانیت ممزوج است. ویژگی فکر غربی در زمان قویترین اتحاد آن با تجدد اینست که میخواست از نقش اساسی شناخته شده برای عقلانی شدن به اندیشه وسیع تر جامعه عقلانی عبور کند که در آن عقل تنها هدایت فعالیت علمی و فنی را برعهده ندارد بلکه حکومت انسانها و تدبیر امور را نیز متکفل است.
قویترین روایت غربی از تجدد که عمیق ترین نتایج را در پی داشت به خصوص بر این نکته تاکید میکرد که عقلانی شدن گسست پیوندهای اجتماعی، امحاء احساسات و ازاله آداب و رسوم و اعتقاداتی را که سنتی نامید، الزام میکرد و بر این نکته تاکید میکرد که عامل نوسازی یک مقوله یا یک طبقه اجتماعی خاص نبوده بلکه این عامل خود عقل و آن ضرورت تاریخی بوده که فتح آنرا تدارک میدید. به این ترتیب عقلانی شدن جز جدایی ناپذیر تجدد، ساختکار ذاتی و ضروری نوسازی میشود و اندیشه غربی تجدد(مدرنیته) با یک تصور کاملا درون جوش از نوسازی(مدرنیزاسیون) اشتباه گرفته میشود. از این منظر نوسازی ساخته دست یک مستبد صالح، پرداخته یک انقلاب مردمی یا محصول اداره زمامداران نیست؛ فرآورده خود عقل است و در نتیجه فرآورده علم، فن و تعلیم و تربیت. بنابراین سیاستهای اجتماعی نباید هدفی جز پاکسازی جاده عقل را تعقیب کند. درستی این نظر ممکن است بدیهی جلوه کند اما چنین نیست. این روایت از جامعه متجدد حتی با تجربه تاریخی واقعی کشورهای اروپایی نیز سازگار نیست زیرا در همین محیط عوامل متنوع دیگری از قبیل جنبشهای مذهبی، پاسداری از خانواده و انتقاد اجتماعی نقشی به اهمیت ترقی فنی و نشر معرفت در امر تجدد داشته اند.
به این سان غرب تجدد را همچون یک انقلاب اندیشیده و در آن زیسته است. در این انقلاب عقل هیچ میزانی را به رسمیت نمیشناسد بلکه تمامی عقاید و اشکال مختلف سازمانهای اجتماعی و سیاسی را که بر نوعی اثبات و استدلال از نوع علمی مبتنی نباشد به دور میریزد. ایدئولوژی غربی تجدد که میتوان آنرا نوگرایی(مدرنیسم) نامید تصور فاعل گزینشگر(سوژه) و تصور خدواند را که به آن وابسته بود برانداخت همانگونه که تأملات در روح را با تشریح جسد و مطالعه در اتصالات مغز جایگزین کرد. نوگرا ها میگویند که نه جامعه، نه تاریخ و زندگی فردی مقهور اراده یک وجود متعالی که یا باید بر آستان آن سر تسلیم نهاد و یا با جادوگری بر آن اعمال نفوذ کرد نیست. فرد مقهور هیچ نیست جز قانون طبیعی. این امر نباید صرفا به گونه ای مادی فهم شود چرا که مفهوم طبیعت در عصر روشنگری معنایی وسیع تر از امروز داشت چنانکه کاسیرر به خوبی آنرا بیان میکند:‹‹طبیعت تنها حوزه وجود فکری یا واقعیت مادی را که نقیض آن فکری یا روحی است در بر نمیگیرد. این تعبیر اساسا نه به وجود اشیا که به منشا و اساس حقایق راجع است. بدون آنکه به محتوا نظر کنیم می گوییم تمامی حقایقی که مستعد داشتن وجودی قایم به ذاتند، نیاز به هیچ گونه وحی ماورایی ندارند، و به خودی خود قطعی و مسلم اند به حوزه طبیعت تعلق دارند. اینها حقایقی است که نه تنها در جهان فیزیکی بلکه در جهان فکر و اخلاق نیز جستجو میشود. زیرا مجموعه این حقایق است که از دنیای ما یک دنیا میسازد. دنیای که قایم به ذات است و در جوف خویش مرکز ثقل خود را داراست.››
اگر این تاکید بر طبیعت کارکردی نقادی و غیر دینی دارد به این دلیل است که میکوشد تا خوب و بد را نه بر شالوده ای دینی یا روانشناختی، بلکه بر مبنایی اجتماعی استوار کند. این اندیشه که جامعه منشا ارزش است و بنابراین خوب آنست که مفید به حال جامعه باشد و بد آن است که یکدستی و کارآیی آنرا بیاشوبد، از ارکان اصلی ایدئولوژی کلاسیک تجدد است. آموزش یک طرز فکر جدید سیاسی و اجتماعی متمم گریز ناپذیر روایتی از اندیشه کلاسیک تجدد است با دین زدایی(عرفی کردن) پیوسته است. جامعه به عنوان مبنای داوری اخلاقی بر مسند خدا تکیه میزند و بسی فراتر از موضوعی برای مطالعه به اصلی برای تبیین و ارزیابی رفتارها بدل میگردد. نظم اجتماعی در گرو هیچ نیست جز تصمیم آزادانه بشر که او را به منشاء خوب و بد، و نه نماینده نظمی که خداوند یا طبیعت ایجاد کرده، تبدیل میکند. این تصمیم آزادانه تعبیری از اراده عمومی است. اراده عمومی دفاع از منافع اکثریت یا طبقه سه را بر عهده ندارد، این اراده تنها به کار حل مشکلات عمومی جامعه از جمله دفاع از موجودیت آن می آید، و در این صورت چه مبنایی جز عقل میتواند تا این حد فراگیر باشد.
به این سان یکی از بزرگترین الگوهای معرفی حیات اجتماعی که محوری ترین عنصر آن تطابق میان نظام و کنشگر، میان نهادها و فرآیند اجتماعی شدن است، متولد میشود. انسان دیگر موجودی که خداوند بر صورت خویش ساخته باشد نیست بلکه کنشگری اجتماعی است بواسطه نقشهایش تعریف میشود.
واژه اجتماع که ما برای تعیین یک مجموعه محسوس بکار میبریم و بواسطه مرزها، منابع اقتدار، سازمان های اعمال گر قانون و یک احساس تعلق به جمع تعریف و تحدید میشود در این طرز تفکر کلاسیک، اجتماعی معنای دیگری میابد که تبیین گر است و نه توصیف گر. زیرا جامعه و مواضع اشغال شده درون آن و عناصر تبیین و ارزشیابی رفتارها را به دست میدهد.
باید توجه داشت که ایدئولوژی تجدد گرا وقتی بدنبال دادن محتوایی مثبت به تجدد است چندان متقاعد کننده نیست، در حالیکه هنگامیکه تیغ نفی و نقد برمیکشد برنده و کوبنده است. تصور تجدد که بوسیله فیلسوفان روشنگری فراهم آمد انقلابی است اما فقط انقلابی و بس. نه فرهنگی را تعریف میکند و نه جامعه ای را؛ بیش از اینکه چگونگی کارکرد جامعه ای نو را روشن کند مبارزه علیه جامعه سنتی را دامن میزند. از انتهای قرن نوزدهم در علم جامعه شناسی آن مفهومی که اجتماع جدید را تعریف میکند گنگ است چنان که گویی این تنها اجتماع سنتی است که پیرامون اصلی سازمان یافت که به گونه ای اثباتی تعریف شده و بنابر این قادر است بر نظمی نهادی فرمان براند. و آنچه جامعه مدرن را تعریف میکند منفی است، نیروی تخریب نظم سابق است بیش از این که نیروی تاسیس نظم جدید باشد. این ضعف پیشنهادها و ارائه طریق و این قوت نقادی در فکر تجدد گرا ناشی از این است که دعوت به تجدد بیشتر از حیث مبارزه آن با سلطنت مطلقه تعریف میشود.


Monday, December 21, 2009

لیبرالیسم3

لیبرالیسم بر خلاف بسیاری از نظریه های اجتماعی سیاسی اندیشه ای تعین نایافته نماند. در حقیقت در فاصله سالهای قرن نوزدهم تا جنگ بزرگ اول، لیبرالیسم در بسیاری از کشورهای اروپایی و امریکایی بعنوان لحظه ای از تاریخ زندگی انسان ثبت شد.هر چند شکل دادن به نوع خاصی از جامعه میتواند موفقیتی برای لیبرالیسم به حساب آید اما در روی دیگر سکه نوعی شوربختی نیز محسوب میشود. در واقع بر سر لیبرالیسم همان روی داد که در دهه 1980 و 1990 بر سر مارکسیسم آمد یعنی: چهره مشخص نهادها و ارگان هایی که این دو ایده در آنها متجسم شده بودند، دلربایی ایده های مورد ادعا را زیر سئوال برد. درحقیقت منادیان لیبرالیسم هم بدون نادیده انگاشتن زشتی ها، در این مورد خیانتی می دیدند ناشی از بد ذاتی رهبرانی که از آزادی قانون جنگل(البته جنگلی زیر سلطه توانمندان) از ابتکار فردی وسیله تبرئه انحصارها، از مالکیت ابزار سرکوب، از امنیت مشروعیت نظم پلیسی و از خوشبینی پاداش خوشگواری های آسان ساختند؛ همان رهبرانی که ارزش های لیبرالی را برای جلب حسن نظر کسانی بکار بردند که این ارزش ها را به سخره میگرفتند. در اینجا سئوالی پیش میآید که مورد علاقه ماست: آیا میتوان لیبرالیسم را از شکلی که در دولت لیبرالی به خود گرفت جدا دانست؟ بدیهی است بخش مهمی از درونمایه مفهوم لیبرالیسم در ذهنیت عامه از شیوه های حکمرانی دولت لیبرالی، از سبک زندگی اقتصادی در چارچوب این دولت و از آن گونه مناسبات اجتماعی که دولت لیبرالی برقراری اش را تسهیل کرد نتیجه شده است.
بهترین شیوه برای سنجش موجه بودن لیبرالیسم هممانا بررسی آن به مثابه یک نظام اجتماعی تحقق یافته است. البته تحلیل این موضوع باید محتاطانه باشد زیرا این نظام یعنی دولت لیبرالی به مدت بیش از یک سده زیست و در طول این دوره جامعه با دگرگشت های بسیار ژرفی مواجه شد. با این همه این دگرگونی ها به جهش های بزرگی نینجامید. هر چند از نگاه بیرون تغییرات به نسبت چشمگیر نبودند اما نهادها چه در زمینه سیاسی و چه در زمینه اقتصادی تضمین و تثبیت شدند و کارکردشان رفته رفته پیچیده تر شد.
اما آنچه به معنای واقعی دچار تغییر شد روح نظام بود. در حقیقت میتوان دو دوره متمایز را در طول تاریخ دولت لیبرالی از هم تشخیص داد که این تمایز بیش از آنکه در شکل ظاهری مکانیسم ها باشد بیشتر در روحی بود که به این مکانیسم ها جان میبخشید. مشخصه دوره اول که میتوان آنرا دوره فتح آزادی نامید پویندگی، بلندنظری و نیز اعتباری است که ملت کم و بیش هم آوا برای ایده هایی که این دوره نشانگر فروزندگی شان بود قائل می شدند. دوره دیگر در واقع دوره بهره برداری از آزادی بود. ارزش های لیبرالی در این دوره با از دست دادن جهانشمولی خود به دست دولت مستقر غصب شدند. قدرتی که آنها را به شالوده اقتدار و منبع الهام غایت خویش تبدیل کرد و تمامی امکانات یک ایدئولوژی رسمی را به آنها بخشید. البته نباید فراموش کرد که این پیروزی ظاهری برای لیبرالیسم با پیمان شکنی و سرخوردگی همراه بود: پیمان شکنی آن عده که از آزادی های بدست آمده بی درنگ سود بردند و پس از بهره مندی خواستار توقف پویایی آن شدند و سرخوردگی توده های بیشماری که به ناتوانی آزادی در فراهم کردن بهزیستی مورد انتظار خود پی بردند.
فتح آزادی
از دید تاریخی برپایی دولت لیبرالی همزمان است با انقلابی شکست خورده و اعتبار باخته. در انگلستان ارتجاع توری در اوج خود بود. در فرانسه گرایش لویی هجدهم به قدرت واقعی بازگشت رژیم گذشته را محتمل کرده بود. اتحاد مقدس در سراسر اروپا حکومت هایی را نشاند که برا ی حفظ مطلقیت خود به سطح مامور پلیس تنزل پیدا کردند و سرانجام در ایالات متحده، رژیمی برپا داشتند که نهادهای دموکراتیک در آن به گونه ای سامان یافتند که متنفذ سالاری طبقه ای توانگر را تسهیل کرد. در حقیقت ایده لیبرالی درست می باید علیه چنین دستگاه محافظه کاری بر می خاست. اما اگر پیروزی به نسبت آسان بدست آمد بی گمان به این دلیل بود که دیوار مقابل لیبرالیسم بر خلاف ظاهر ترسناکش ویرانه ای بیش نبود. با این همه نباید از یاد برد که آزادی برای تبدیل شدن به اصلی بنیادین در همه زمینه های اندیشه و عمل باید با نظم موجود میرزمید.
درست با چنین دریافتی از آزادی بود که هواداران انواع آزادی چه سیاسی و چه اقتصادی، چه آزادی مطبوعات و اندیشه و چه حتی آزادی ملی در بالندگی آزادی همگرا شدند. اینان در جنبش گسترده ای گرد هم آمدند که تاریخ از آن به جهش لیبرالی یاد میکند. البته در میان نظریه پردازان لیبرالیسم اختلاف نظرهایی وجود داشت اما پذیرش همگانی احکامی چند به پویایی جنبش دامن زد: ارزش آزادی همچون اصل سازماندهی اجتماعی، نشاندن اراده ملی(به عنوان شالوده قدرت سیاسی) به جای خودکامگی پادشاه، کاستن از محدودیت هایی که بر فعالیت های اقتصادی سنگینی می کرد و حق آزاد اندیشی و بیان بی هراس اندیشه. با این همه این همگرایی آرزوها مانع از این نشد که در واقعیت برخی از این آزادی ها بتوانند آسان تر از دیگران به دست آیند به این دلیل که کاربست شان با مقاومت کمتری مواجه گشت یا برای قبولاندشان از پشتیبانی بیشتری برخوردار بودند. مورد آزادی اقتصادی نمونه مناسبی است: با توجه به خواست کناره جویی حکومت در واقع این آزادی مبتنی است بر واگذاری سامان دهی تولید و پخش کالاها به بخش خصوصی. در واقع این آزادی بود که در وهله نخست باعث ملحق شدن محافل اجتماعی در اغاز مردد، به لیبرالیسم شد. اتحاد برای آزادی از اینرو گرد جنبش لیبرالی تحقق یافت که در واقع این جنبش روح اصلاحات ضروری را در خود داشت.
باید توجه داشت که اگر آزادی بعنوان ارزش مطلق تلقی شود وظیفه قدرت سیاسی را تا منتها درجه آسان میکند زیرا کافی است دولت به بهانه ضرورت کناره جویی از زیر بار مسئولیت شانه خالی کند. سئوال اینست که آیا کناره جویی قدرت سیاسی فقط راه حلی ساده انگارانه نیست که بیش از خدمت به مقتضیات آزادی میتواد آنها را به خطر افکند؟ دولت لیبرالی به این سبب از این نگرانی دور بود که هنگام طرح ریزی سرنوشت خود در واقع آزادی را تجربه نکرده بود و این عذری است موجه. در واقع دولت لیبرالی بینشی ساده انگارانه از آزادی داشت، آن را خود انگیخته می پنداشت، کاربست اش را آسان می شمرد و به توانایی سامان بخش آن باور داشت. ساختار لیبرالی به مثابه ساختار سیاسی-اجتماعی منسجم از آنرو در هم ریخت که بر اساس تفسیرغلطی از آزادی برپا شده بود. سرانجام خطا این بود که میل به آزادی با ظرفیت و توانایی زیستن با مقتضیات آزادی خلط شد.
بهره برداری از آزادی
در واقع نخستین نشانه های درماندگی جهش لیبرالی در زمینه تفکر اقتصادی نمایان شد. حدود سال 1850 موضوع های پراهمیتی که لیبرالیسم پیششتازی خود را مدیون آنها بود در راستای خدمت به حفظ موقعیت های بدست آمده در تفسیری که آنها را از مسیر پیشرفت دورساخت رنگ باختند. آری لیبرالیسم دیگر آموزه ای باز، انعطاف پذیر و بلندنظر نبود بلکه تبدیل به انجیل نظم مستقر شده بود. اما نباید از نظر دور داشت که این نظمی شکننده بود و شکنندگی اش را بحران سال 1848 به اثبات رساند. این بحران در فرانسه با برپایی کمون پاریس ترسی بزرگ در دلها افکند. میدانیم ترسی که جنبش های اجتماعی ایجاد میکنند ترسی ارتجاعی است و واکنشی محافظه کارانه بر می انگیزد که غالبا به آمیختگی آنچه درست و عادلانه است با آنچه خطرناک جلوه میکند می انجامد. بدین سان دومین مرحله دولت لیبرالی آغاز شد. در واقع دولت لیبرالی نیز مانند همه قدرت های استقرار یافته ناگزیر در این دوره جانبدارانه شد و لیبرالیسم تجسم یافته در این دولت نیز تنها در پی دفاع از خود برآمد.چنین نگرشی آشکارا به اندیشه لبیرالی خیانت می ورزد چرا که هنگامی که قدرت دولت از مردم ناشی میشود آزادی و حقوق فردی را رودرروی ابتکارهای آن قرار دادن بیش از وفاداری به آزادی به معنای تهی کردن آن از گوهر خویش است. بدین سان لیبرالیسم در گودال شکل گرایی ای افتاد که تمامی کسانی را از لیبرالیسم دور کرد که آزادی را نه میراث ویژه تنی چند بلکه فرصتی میشمردند در دسترس همگان.
بدین سان آزادی ای که عین امید بود به محافظه کاری گرایید و دولت لیبرالی به نام آن و به یاری ضابطه های قانونی از تایید و تصدیق جنبشی که گروهی انسانی به سوی نظم نوین اجتماعی می برد سرباز زد. مارکس در کتاب مانیفست حزب کمونیست به خوبی به این تضاد اشاره میکند:«حقوق شما همانا اراده طبقه تان است که در قانون تجلی یافته، اراده ای که درونمایه اش را شرایط مادی زندگی طبقه تان تعیین میکند.» درست این شیوه نگرش حقوقدانان دست اندر کار تهیه قانون های موضوعه را میتوان بی تحرکی قضایی نامید.روند این بی تحرکی را میتوان چنین گفت که ابتدا خلاقیت از ضابطه حقوقی سلب شد و سپس از قوانین برای حفظ وضع موجود سود برده شد.
با وجود اینکه لبرالیسم خواهان اندک و عام بودن مطلق قوانین است اما نظم اجتماعی و امنیت شهروندان را بر پایه همین قوانین استوار میسازد. در حقیقت دولت لیبرالی با تغییر مسیری بسیار پرمعنی سرانجام خود را در وضعیت اداره تمدنی مبتنی بر قرارداد یافت و فراتر از این اقتدار قانون را نیز با خشنودی به قرارداد بخشید. بدین سان بر پایه خودمختاری طرف های قرارداد توانایی فرد برای ایجاد شالوده و پایه حقوق به طور مستقیم به رسمیت شناخته شد. با این وصف دولت لیبرالی امکان استفاده از موقعیت ها را در اختیار اراده هایی گذاشت که توانایی تحمیل خود را داشتند. تمدن مبتنی بر قرارداد به شرطی که برابری مفروض طرف های قرارداد را در عمل بدنبال نداشته باشد در واقع حاکمیت زور را تضمین میکند. در پس خودمختاری اراده قراردادی بر پایه توافق(از روی ناچاری) نهفته است.
خیانت دولت لیبرالی به لیبرالیسم در روند بهره برداری از آزادی بدانجا رسید که خود قدرت دولتی نیز در این راستا به کار گرفته شد. قدرت که میبایست پاسدار آزادی ها باشد همدست منافع شد و آزادی به جای اتکا بر فضیلت های خود از توسل به فشارهای دولتی نیز به خود ترسی راه نداد.«آزادی بسنده نبود...» و قدرت لازم آمد. قدرتی که چون سرمایه داری رسما به کارش نمی بست مسئولیت اش را هم بر دوش نداشت هر چند از قبل آن سودهای بسیاری بدست آورد. در واقع همدستی سیاست و سوداگری به عنوان یکی از عیب های رژیم های لیبرالی که حتی هنوز هم در ذهنیت عامه متبلور است از اینجا برمی آمد. نمونه ساخت راه آهن امریکا و فرانسه تنها یکی از صدها هزار مورد فرمانبرداری قدرت دولتی از منافع خصوصی است که در نهایت به زایش نهادی به نام لابی منجر شد که در امریکا حتی به آن جایگاهی رسمی بخشیدند.
اگر دولت لیبرالی بر اصول ناظر بر پیدایش خود پای بند مانده بود نمی بایست شکل گیری کاست حکومتی ای را تسهیل کند که در روند کاربست قدرت از بدست آوردن امتیازهای مادی و ارضای خودپسندی های محرک انسان بازنایستاد. باری میدانیم که چنین نشد و دولت به جای اینکه جایگاه قدرتی باز باشد در قدرتی بسته منقبض گردید. بدین سان دولت که از دید آموزه ای بی ارزش بود به هدفی تبدیل شد که «دودمان های بورژوا» آن را در چنبره گرفته بودند.
بدین سان حکومت لیبرالی به گونه ای از حکومت تبدیل شد که به یاری آزادی به دفاع از موقعیت های بدست آمده پرداخت نه حکومتی که قلمرو آزادی را بگستراند و برشمار بهره شمندان از آن بیفزاید.

Thursday, November 26, 2009

لیبرالیسم 2

در گفتار قبل در مورد یکی از سه ستون اصلی لیبرالیسم(خودمختاری فردی) سخن گفتیم، حال در این مبحث در مورد دو دیگر که هماناامنیت و مالکیت است سخن خواهیم راند.
امنیت
واکنش علیه استبداد یکی از ریشه ای ترین مسائل لیبرالیسم است. از آنجا که انسان آزاد است و این آزادی از هستی وی جدایی ناپذیر است، پس پیشگیری از آسیبهای تهدید کننده آزادی اهمیت بالایی دارد. سخن بر سر آن چیزی است که مونتسکیو آنرا امنیت نام نهاد، یعنی پاسداری از حقوق فردی در برابر موانعی که مقتضیات زندگی توجیه شان نمیکند.
در سطح جمعی، پیشگیری از خودکامگی به یاری رژیمی سیاسی استوار بر اصول زیرین ممکن خواهد بود: وجود قانون اساسی، تفکیک قوا و حاکمیت قانون؛ و در سطح فردی، رویه قضایی هابه آس کورپوس استقلال و خودمختاری فردی را از خطر دستگیری و کیفرهای خودسرانه در امان نگاه خواهد داشت.
چندان که گفتیم لیرالیسم برای تضمین امنیت آزادی نیازمند دولت است اما بدگمانی نسبت به این دولت ناگزیر، بر حسب تجربه عقلانی مینماید. درست به این دلیل لیبرالیسم به قانون اساسی دلبستگی نشان میدهد. قانون اساسی پایگاه قدرت بشمار میرود. از اینرو اعمال برخی محدودیت ها به اخیارات تفویض شده به حاکمان ذاتی آن است. در حقیقت قانون اساسی ضابطه ای است بر فراز حاکمان که چگونگی انتصاب آنان را مشخص میکند، به مقام فرماندهی شان مشروعیت میبخشد و چگونگی کاربست قدرتشان را معین میسازد. قانون اساسی را پایگاه قدرت دانستن بی گمان اندیشه ای است لیبرالی اما در جایی که اندیشه غالب مبتنی است بر اینکه، قدرت هنگامیکه از آن خلق شد دیگر هیچ محدودیتی ندارد، آن اندیشه مردود خواهد شد. بدین سان در دولت هایی که این شیوه نگریستن وجود دارد قانون اساسی معنایی ایدئولوژیک به خود میگیرد و بیش از آنکه مجموعه ای از ضوابط باشد برنامه ای است دربر دارنده خواست های مردمی. این رویه ای بود که در شماری از کشورهای جهان سوم که در شادمانی استعمارزدایی جشن گرفته بودند رخ داد غافل از این واقعیت که توسعه نیافتگی و کشمکش های قبیله ای و طایفه ای پس از استقلال باعث شد که رویاهای آینده نوید بخش جای خود را به قدرتمداری گروه های رهبری بسپارد. مفهوم لیبرالی قانون اساسی همچنین در دولتهایی با گرایشات مارکسیستی نیز مطرود است. از دید مارکس ایده حقوق برین که در آن مقتضیات اجتماعی و اقتصادی بی تاثیر باشد جز حیله بورژوازی برای جلوگیری از رهایی طبقه کارگر نیست. بعلاوه در این اندیشه پس از الغای گوناگونی طبقاتی پس از انقلاب پرولتاریا، دیگر مرزی میان دولت و جامعه وجود نخواهد داشت. بدین سان در جوامع سوسیالیستی قانون اساسی بعنوان شالوده ای برای تنظیم کاربست فعالیتهای سیاسی دولت مورد استفاده قرار میگیرد.
از دیگر سو، اصل تفکیک قوا، هرچند روزگاری پی لیبرالیسم سیاسی بشمار میرفت اما امروز چون دیرکی زینتی بیش نیست. در گذشته قانون اساسی(همچون امروز) بنیاد محدودیت قدرت بشمار میرفت و تفکیک قوا وسیله آن. مونتسکیو در جمله ای به یاد ماندنی چنین میگوید: اینکه هر انسانی که از قدرتی برخوردار است گرایش به سوء استفاده از آن دارد و تا جایی که به مانعی برنخورد به پیش می رود، تجربه ای است جاودانی؛ برای اینکه کسی نتواند از قدرت سوء استفاده کند باید ترتیببی داد تا قدرت جلوی قدرت را بگیرد. اما این فرضیه با مقتضیات واقعیت نمی خواند. زیرا اداره امور همگانی را نمی توان به گونه ای تکه تکه کرد که هر ارگان دولتی عهده دار یک بخش آن شود. تحقق چنین تقطیعی ناگزیر روند امور سیاسی را مختل میکند. اما نظریه پردازان سیاسی هنگام برخورد با این اصل به تفسیرها و تاویل های عالمانه روی میآورند، به مفهوم کارکرد ژرفا میبخشند، در تعبیر مفهوم قدرت نرمش به خرج میدهند خلاصه اینکه میکوشند تا این اصل را با مقتضیات اقتدار حکومتی سازگار نشان دهند. توجه به این نکته ظریف مهم است که هنگام ارائه اصل تفکیک قوا به عنوان ضابطه اساسی و طلایی قانون اساسی، نه تنها از اثر فرسایشی آن غافل نبودند بلکه برعکس خاصیت این اصل را همین فرسایشی بودن آن میدانستند زیرا در اندیشه لیبرالی از افزایش قدرت حاکم باید ترسید نه از کاهش و فرسایش آن.
در حقیقت اندیشیه لیبرالی برای زدودن خودکامگی از روابط بین حکومت کنندگان و حکومت شوندگان می خواهد حاکمیت قانون رابرپا دارد. مفهوم قانون در این اندیشه بر پایه دو ایده استوار است: نخست ایده فلسفه روشنگری که قانون را فراورده خرد میداند و بس، دیگری ایده ای که با پیروزی انقلاب فرانسه به پیروزی رسید و قانون را بیان اراده مردم میشمارد. خرد و اراده مردم از اینرو سرچشمه یگانه قانون شناخته میشوند که خواسته های مردمی تنها احکام خرد را به نام اراده همگانی بیان میکنند. بنابراین، تعریف قانون همانا عبارتست از خرد انسانی که با اراده همگانی به نمایش در میآید، در اراده همگانی تجسم میآبد و سرانجام به زبان نمایندگان مردم بیان میشود. اراده همگانی را سرچشمه قانون دانستن به معنای این نیست که خاستگاه قانون آلوده خطاپذیری نیات انسانی شود. زیرا از دید روسو که این اصطلاح را رایج کرد اراده همگانی همسان خرد شمرده میشود. هنگامیکه وی از اراده همگانی سخن میراند منظورش هر اراده هر اکثریتی نیست بلکه «اصولی است استوار بر خرد و برآمده از سرشت چیزها.» در حقیقت مشارکت همگانی انسانها در تشخیص درست مصلحت عمومی ، آنها را شایسته همکاری در وضع قانون میکند. روشن است که حاکمیت قانون به این معنا راه را بر هر خودکامگی میبندد.
مالکیت
همرا با آغاز جهش لیبرالیسم توانایی انسان با کاربست آزادی اش آشکار شد. مطابق این امر کوشش برای دستیابی به ثروت های مادی از راه تسلط بر مکانیسم های اقتصادی، نه تباهی اخلاق، بلکه وسیله ای مشروع و هماهنگ با سرشت انسان شمرده میشد. چنین مضمونی را میتوان نزد همه روشنفکران و فرزانگان برآشفته از جزمیات قرون وسطایی دید. فرانسیس بیکن در روش خود وجهی فایده جویانه دارد که همانا افزایش شناخت ها به منظور تامین چیرگی انسان بر طبیعت است. همانند ماکیاول برای او نیز بازدهی و سودمندی معیارهایی اخلاقی شمرده میشدند. در حقیقت بدون آزادی اقتصادی در آن دوران انسان نمی توانست به جایگاه واقعی خود که نه با معیارهای بی زمان بلکه بر حسب موفقیت های عصر سنجیده میشد دست یابد. با نگاهی به وقایع تاریخی انگلستان در قرن هفدهم به خصوص انقلابهای لیل برن و وینستنلی در مقابل کرامول که با شکست مواجه شد میتوان متوجه شد که در آن احوال چرا آزادی های بدست آمده محدود به توانگران یعنی کسانی که یارای تامین شکوفایی و پیشرفت اجتماعی را داشتند، شد و پذیرفته شد که امور سیاسی وظیفه ای است که الزاماتش را «مهم ترین و پابرجاترین بخش ملت تعیین میکند» که همانا مالکان بودند. البته علت وجودی این حقوق را باید تضمین آزادی عمل دارندگان قدرت اقتصادی دانست بی آنکه توجیه اخلاقی آن نادیده انگاشته شود. این تحلیل را با کمی اغماض میتوان شگردی برای یافتن تمایز ریشه ای بین لیبرالیسم سیاسی و اقتصادی دانست. هرچند از لحاظ نظری اینکار ممکن است اما در عمل ناممکن جلوه میکند چرا که لیبرالیسم سیاسی برای تضمین لیبرالیسم اقتصادی مقبولیت یافت. نتیجه آنکه هر چند لیبرالیسم سیاسی کنترل قدرت از سوی حکومت شوندگان معرفی میشود اما این کنترل اساسا به سود مالکیت برقرار شده است. لیبرالیسم تنها به برپایی حاکمیت مالکیت بسنده نکرد بلکه از لحاظ نظری نیز با یاری دسته ای از براهین به آن مشروعیت بخشید. این برهان ها چنان در ذهنیت لیبرالی خانه کرده است که معلوم نیست بدون پشتوانه آنها این ذهنیت بتواند پاینده بماند یا خیر. آیا شک کردن به اعتقاد چهارگانه ای که مالکیت را هم حق طبیعی هم آزادی هم سنجه روحیه مدنی و هم موتور پیشرفت میداند به ویرانی ساختمان لیبرالیسم نخواهد انجامید؟
مکتب حقوق طبیعی از چهار قرن پیش این ایده را گستراند که مالکیت نیز همچون آزادی و برابری حقی طبیعی است. بر اساس اندیشه لیبرالی پسین درست همانند آنچه لاک در سده هفدهم میگفت، خصلت طبیعی مالکیت تنها آنرا به کالاهایی که مصرف یا استفاده فورری شان برای انسان ناگزیر است محدود نمی سازد. مالکیت، هر آنچه را بتواند به شیوه ای قانونی به تملک دراید شامل میشود و از اینرو هم سرمایه اندوزی و هم وسایل تولید را شامل میشود.
عامل ماندگاری لیبرالیسم را نباید یکسره در توجیه های برآمده از نظریات مختلف جست. این عامل همانا دلبستگی به مالکیت بوده و هست و ذهنیت همگانی امروز هم به آن همچون ضامن آزادی نسبی مینگرد حتی اگر آسایشی که به همراه میآورد چندان هم چشمگیر نباشد. سرسخت ترین دشمن مارکسیسم نه تراست ها و نه سرمایه های بزرگ بلکه میل و اشتیاق برای پس انداز است. به راستی امروز که زیان های ناشی از مدیریت مالکیت دولتی افشا میشود چه کسی میتواند از مالکیت فردی روی برگرداند؟ با این همه توجه به این نکته ضروری است، لیبرالیسم که برای دفاع از مالکیت دیگر نمی تواند به برهان های اخلاقی متوسل شود به براهین تکنیکی که مادیگرایی معاصر نیز نسبت به آن بی اعتنا نیست متوسل میشود.

لیبرالیسم

لیبرالیسم
در چیستی لیبرالیسم میتوان گفت که هم نظریه و آموزه است و هم برنامه و عمل، اما فراتر از این، نوعی نگرش است یعنی آمادگی ذهن برای ملاحظه مسائل با دیدگاهی خاص. اصطلاح لیبرالیسم اول بار در 1823 از ذهن کلود بواست برای توصیف آموزه مشخصی تراوید اما موج فکری که با این نام خوانده میشود را میتوان به قدمت تلاش بشر برای دستیابی به آزادی دانست.
درست است که لیبرالیسم نیز مانند دیگر آموزه های اجتماعی از فرهنگ های ملی و قومی و ملاحظات ادواری تبعیت میکند اما در هر لحظه و مکانی خود را دلمشغول حفظ شخصیت انسانی میگمارد. لیبرالیسم در گوهر خود مبتنی بر آزادی است، اما این آزادی را در عمل در برابر مخالفانش به فعلیت میرساند.
بر خلاف سوسیالیسم که علاوه بر اینکه نامش با رژیم های تک حزبی مارکسیستی گره خورده، هنوز به روایت برخی از طرفداران پر و پا قرصش به محک تجربه نیافتاده، لیبرالیسم در این میزان افتاده و بعنوان بخشی از تاریخ(سده هجدهم تا پایان جنگ بزرگ اول) در سازمان های سیاسی-اجتماعی بعنوان دولت لیبرالی خود را به منصه ظهور رساند.
با تلاش برای درک تضادهایی که لیبرالیسم را در چنته گرفته و برای فهم بهتر گذشته درخشان و جذابیت کنونی آن، از زوایای مختلفی لیبرالیسم را بررسی میکنیم. لیبرالیسم از تفسیری از آزادی زاده شد و یک نظام سیاسی-اجتماعی واقعا تحقق یافته بود و هنوز بعنوان خواسته ای بزرگ پابرجاست.
پرسش درباره چیستی آزادی همیشه از سئوالات فیلسوفان و اندیشه ورزان بوده است. اندیشه لیبرالی نیز از این کنجکاوی برکنار نبوده اما بعنوان یک نظریه و آموزه جوابی ساده ارائه کرده است: آزادی توانایی ای است موجود در هر انسان برای عمل کردن بر طبق راده خاص خویش، بی آنکه ملزم به تن دادن الزامات دیگری جز آنچه برای آزادی دیگران ضروری است، باشد. ساده انگاری این تعریف بدیهی است و بسیاری از پرسشهای فیلسوفان و نگرانی های اخلاق ورزان را زیر لوای خود نمیگیرد اما همین ساده انگاری تسامح و مدارای به اندیشه لیبرالی میبخشد که قبول آنرا سهولت میبخشد. باید در نظر داشت که لیبرالیسم فرض را بر این نظر مینهد که آزادی وجود دارد و این آزادی ذاتی سرشت انسان است از اینرو کافیست اعلام شود انسان هنگامیکه فقط از خوییشتن خویش تبعیت کند آزاد است.
اصل عدم مداخله دولت:
اصطلاح لیبرالیسم بی درنگ اندیشه ای را یادآوری میکند که با مداخله دولت در زمینه اقتصادی مخالف است. درست است که این ایده سراپا نادرست نیست اما باید به یاد داشت که لیبرالسم پس از گذشت صدها سال، سالهایی که پر از دگرگونی ها و فراز نشیب های اقتصادی و اجتماعی بوده، به اندیشه امروزین رسیده و قبول کامل تفکر پیشین، نگرشی درست نخواهد بود. به طور حتم لیبرالیسم اندیشه آزادی است اما آزادی در نظم.
هنگام صحبت از لیبرالیسم در بدو امر غالبا روحیه تولید، خلاقیت، سوداگری و مالکیت شخصی خود را نمایان میسازد اما وجه امنیت بعنوان پشتیبان و امکان ساز وجوه فوق الذکر معمولا در سایه قرار میگیرد. بعبارت دیگر لیبرالیسم برای شکوفایی خود به نظم و متعاقبا به دولت بعنوان پایدار کننده نظم نیازمند است.
اقعیت این است که میزان دخالت دولت بسته به ا وضاع و احوال سیاسی، اجتماعی و اقتصادی تغییرپذیر است. البته این تغییر بسته به موقعیتی است که اوضاع زمانه برای آزادی فراهم میآورد. هر اندازه آزادی قوام یافته تر و بدون برخورد به موانع امکان شکوفایی فردی را میسرتر کند نقش دولت کمرنگتر است اما بعکس هنگامیکه تهدیدی بر آزادی وجود داشته باشد دولت نه تنها صلاحیت بلکه وظیفه مداخله و پاسداری از آن را بعهده خواهد داشت. اما باید به یاد داشت که هر اندازه هم که این تغییر و تحول نقش دولت چشمگیر باشد، بر اصل اندیشه لیبرالی یعنی این اصل که دولت ابزاری است که سرانجام اعمال خود را تعیین نمیکند، اثر ندارد.
غایت جامعه سیاسی و دولت که ارگان آن بشمار میرود، خوشبختی همگان است. البته درباره نقشی که قدرت با خوشبختی دارد دو گونه برداشت وجود دارد: یا دولت با ملاحظات ایجابی خود به افراد خوشبختی میبخشد یا با پاسداری از آزادی به ایشان این امکان را نیبخشد تا خوشبختی ای را که سزاوار آن هستند برای خویش بیافرینند.
گزینش امریکاییان روشن و بی تردید بود: خوشبختی با ابتکار فردی و قدرت بزرگ نهفته در مالکیت فردی تضمین میشود و آنچه از طبقه حاکم انتظار میرود مانع ننهادن بر سر راه بخت ها و شکوفایی استعدادهای نهفته در هر فرد است. از نظر ایشان نه دولت، بلکه آزادی ابزار دستیابی به خوشبختی بود.
برای فرانسویان این گزینش با سردرگمی بیشتری همراه بود. روی هم ر فته نقش دولت به عنوان ضامن آزادی ارجحیت بیشتری داشت: همه تسهیلات باید برای ساختن آزادی در اختیار فرد گذاشته شود و این وظیفه مهم بر گرده دولت و حکومت کنندگان است.
اما در این بین موضوع مهم اینست که مداخله های ایجابی طبقه حاکم را نه حق احتمالی آنان بر شهروندان(حتی به نام جامعه) و نه حتی قدرت ناشی از ایدئولوژی توجیه نمیکند. فراموش نکنیم که حکومت کنندگان به نام خدمت به ایدئولوژی اراده نوی خود را به جامعه تحمیل میکنند یعنی در واقع مداخله آنان مکمل و پیامد طبیعی آزادی شمرده میشود.
بی شک خواننده تضادی میان خود مختاری فردی و نیت بهره مند کردن همگان از آزادی خواهد یافت و یا اینکه خواهد گفت قرار دادن نظری قدرت دولتی در اختیار همگان در عمل به سود بردن تنی چند و یا طبقه ای خاص منجر خواهد شد اما اگر تردیدی نیز بر کاربست این اندیشه رواست دست کم اصل آن مشخص است: فراهم کردن خوشبختی وظیفه دولت نیست، دولت باید به پاسداری از این مهم همت گمارد که انسان بتواند خوشبختی را با امکانات ویژه خویش بیابد. در اینجا ریشه اعتقادی را میتوان یافت مبتنی بر اینکه ساختن خوشبختی انسان، تنها بر عهده خود اوست و این ایده همانا پی و شالوده اندییشه لیبرالی بشمار میرود. زادی شمرده میشود.

Thursday, August 14, 2008

آزادیتان مبارک



امروز ظهر پیامی از علی برایم ارسال شد با این مضمون
به نام انسانیت آینده، به نام پلی تکنیک که در قلب شب، همیشه سنگر آزادیست، به نام سه اهورایی آزاد شده پلی تکنیک که با پانزده مقاومت یادمان دادند که" مقاومت آزادیست" خودشان را پاس میداریم و آزادیشان را جشن می گیریم. به نام احمد ، احسان و مجید. به نام آزادی و دموکراسی
فورا با علی تماس گرفتم و ماجرا را جویا شدم گفت: دیشب این پیام برایم ارسال شد گویا اول شب آزاد شده اند. بسیار خوشحال شدم و همان پیام را برای دو سه نفر دیگر فرستادم.
سه دانشجوی بی گناه که برای کار ناکرده مجبور به تحمل پانزده ماه حبس طاقت فرسا، بیش از شصت روز سلول انفرادی و شکنجه های روحی و جسمی شدند بالاخره آزاد شدند. آزادی که برای بدست آوردن آن هزینه گزافی را پرداخت کردند.
آزادی ایشان را در درجه اول به پدر و مادرشان تبریک می گویم. پدر و مادری که با تلاش بسیار و جانفرسا توانستند بالاخره جگرگوشگان خود را در آغوش بگیرند. و بعد به تمامی آزاد اندیشان و آزادگانی برای پا گرفتن نهال آزادی و مردم سالاری در این مملکت طاعون زده تا پای جان خود ایستاده اند.
بی صبرانه منتظر آزادی باقی، هدایت، هاشمی و دیگر آزادگان در بند اوین هستیم و تا رسیدن به آرزویمان ساکت نخواهیم ماند

Sunday, July 27, 2008

آیا دانشگاه روزای بدتری رو هم دیده یا نه؟

چند روز پیش این پیام کوتاه به دستم رسید. متن پیام بشرح زیر است
واقعا جای تاسف است که در دانشگاه همایش صدها بسیجی برگزار بشه و امثال مدیر مسئول رسالت براشون سخنرانی کنه و دانشجوها غذا نداشته باشن و شورای مرکزی انجمن اسلامی هم خونه هاشون خوابیده باشن تا حالا دانشگاه همچین روزی به خودش ندیده بود
این پیام رو جناب آقای احسان د. دبیر سابق انجمن برای من و چند تا دیگه از دوستان(حتی بیرون از شورای مرکزی) فرستاده بودن. چند تا مطلب را لازم دونستم به سمع و نظر دوستان گرامی برسونم
اول اینکه بله جای تاسف هستش که چرا همچین اتفاقی میافته، البته نه به خاطر اینکه تو دانشگاه ماست. چون این برنامه طبق اخباری که من شنیدم یه برنامه سراسری بوده که همین الان همونطور که قبلا هم گفتم برادرای گرام در حال آموزش سیاست هستن
دوم اینکه چرا مدیر مسئول رسالت براشون سخنرانی میکنه خوب این جای بسی تامل و افسوس نیست چرا؟ خوب معلومه مگه باید انتظار سخنرانی امثال حجاریان و آقاجری رو برای همچین آأمایی داشته باشیم؟ شابد از یه لحاظ هم خوب باشه که اون اومده، معلوم نبود اگه فطمه رجبی میومد احسان خان احتمالا ما رو دار هم میزدن
سوم اینکه بله. جای تاسف داره که چرا بچه های عباسپور تو خوابگاه باشن و با هزار التماس و دعا با چند نفر دیگه بتونن یه اتاق بگیرن و بعد کلی مکافات غذا هم نداشته باشن. شنیده شده که زندانیای گوانتانامو هم غذا میگیرن و حق غذا خوردن رو دارن
چهارم اینکه بله جای تاسف داره اعضای شورای مرکزی انجمن تو خونه هاشون خوابیده باشن. البته بعد خوندن این پیامک من شخصا کل اتاق رو کاملا وارسی کردم ببینم که آیا دوربینی چیزی تو خونه ما کار گذاشته شده که جناب احسان خان اینطور دقیق از کلیه وقایع اتفاقیه تو خونه ما خبر دارن! اما باید به عرض برسونم که خیلیم اینطوری نیست که همه گرفته باشیم و خوابیده باشیم شاید یه کارای دیگه ای هم داشته باشن
پنجم و قسمت تاریخی قضیه. نه. دانشگاه روزای بدتری رو هم به خودش دیده. تابستون دو سال پیش که خوابگاه شده بود جولانگاه افسرای نیروی مقدس سپاه پاسداران و این نیروهای ارزشی حتی با دانشجوها هم برخورد داشتن که چرا اسلام عزیز رو به مخاطره میندازین اونم با پوشیدن شلوارک تو خوابگاه پسرا. اون تابستونی که دبیر محترم انجنم رفت و بورد انجمن اسلامی رو که توش یه جسارتایی کرده بود به این نیروهای ارزشی(چون اعضای شورای مرکزی اونموقع تو خونه هاشون خواب نبودن شایدم اون موقع هنوز دوربین های مدار بسته اختراع نشده بود) کرده بود رو میاره پایین و روبه همون افسرا میگه اینا حالا یه خبطی کردن جوونن دانشجون کلشون باد داره شما ندید بگیرین. اون پاییزی که دبیر نه چندان سابق انجمن یه ساعت مونده به برنامه 13آذر و با اطلاع از اینکه چه کارایی میخواد انجام بشه تو سالن آمفی تئاتر یهو غیبش میزنه اینا به نظرم همش روزای بدتری بوده نسبت به روزای الان
شما اینطور فکر نمیکنید؟

Tuesday, June 17, 2008

شرم باد

يقينا تا به حال از واقعه( شايد بهتر باشد بگويم فاجعه) دانشگاه زنجان با خبر شده ايد. اگر هم جواب نه باشد برويد در خبرنامه ببينيد. اما چيزي كه در اينجا لينك آنرا ميگذارم فيلم كاملتري است از آن اتفاق و اتفاقاتي كه در ادامه رخ داده است

Friday, June 13, 2008

سنگر حصارک

چند روز پیش در دانشگاه مراسمی را ترتیب دادیم برای حمایت از بچه های تربیت معلم. نیت خیر بود. به بار هم نشست. میخواستیم عباسپوری ها بدانند و حصارکی ها دلگرم شوند. خبر را با خبر نامه فرستادم اما کار نکردند. برای همین خبرش را با تاخیر بسیار زیاد اینجا میگذارم با تعدادی عکس از آن روز. در ضمن عباسپوری ها طومار زیر را هم امضا کردند

در سال های گذشته همواره اخبار تجمعات و تحصن های دانشجویی را شنیده ایم. اقداماتی که نشانی بود از بیداری، ظلم ستیزی و آزادی خواهی این قشر از جامعه ایران. اما با روی کار آمدن دولت مهرپرور نهم هر روز اخباری از این گونه اقدامات در دانشگاه های سراسر کشور به گوش میرسد که نمونه های تازه آن را در بابل، سهند تبریز، شیراز و هم اکنون در تربیت معلم تهران سراغ داریم.
دانشجویان دانشگاه تربیت معلم تهران در پی اعتراض به وضعیت بد غذا و برخوردهای زشت و زننده از سوی برخی مسئولین دانشگاه از روز شنبه هفته گذشته دست به تحصن و اعتصاب غذا زدند. عملی که پس از نا امیدی از اقدام مسئولین امر در بهبود شرایط، مجبور به پوشاندن جامه فعلیت بر چنین اقدام مخاطره آمیزی برای جان خویش شدند. حال مسئولان انتصابی دانشگاه در عوض حل و فصل مشکلاتی که گریبانگیر دانشچویان است، در اقدامی بی شرمانه و به دور از هرگونه حرمت و شان انسانی، آب را بر روی جوانان این مرز و بوم می بندند و ایشان را در دانشگاه زندانی می کنند، راه بر روی امدادگرانی که به کمک دانشجویان متحصن آمده اند می بندند، هشت تن از دانشجویان را به طور غیرقانونی و بدون اطلاع و حضور آنان به احکام سنگین محکوم می کنند، با خانواده متحصنین تماس گرفته و آنان را تهدید می کنند و ... .
گمان می کردیم که بستن آب تنها از دست یزید برمی آمد و با مردن او دیگر چنین امری برایمان محال می نمود اما گویا یزیدیان هنوز زنده اند و بر مسند قدرت تکیه زده اند و گویا دانشگاه های مارا کربلا کرده اند. یزیدیان امروز داعیه دار "عدالت" هستند و" مهر" ، و ادعای "اداره امور کل جهان" را یدک می کشند. اگر اینان چنین تاریخ را تکرار می کنند ما نیز در حمایت از پاسداران "سنگر حصارک" فریاد می زنیم: هیهات من الذله!
ما امضا کنندگان این متن حمایت کامل و همه جانبه خود را از اقدام بر حق دانشجویان دانشگاه تربیت معلم تهران اعلام میداریم و خواستار پاسخگویی مسئولین ذیربط به خواسته های این شیر مردان و شیر زنان هستیم.
همچنین برای ابراز اتحاد و همدلی خود با این آزاد اندیشان از خوردن غذای امروز امتناع می کنیم:

Monday, May 19, 2008

بوق

بهلول تلخکام خبرنگار افتخاری بوق پرس گزارش می دهد
در ادامه سال نوآوری و شکوفایی و در راستای بالا بردن نوآوری در نزد مسئولین محترم عباسکده در یک اقدام کاملا ضربتی و از پیش تعیین نشده با برکناری مدیران سابق عباسکده به علت کم نوآور بودن و پس از روی کار آمدن مدیران با علم، با دیسیپلین و پرشخصیت و نوآور جدید، برخی از اقدامات نوآورانه ایشان به اختصار ذکر می شود تا مایه عبرتی باشد برای ناشکوفایان کم نوآور
بنا به اعلام مدیر پرجلال و جبروت و بسیار متشخص و آشنا به زبان فارسی روابط عمومی، از این پس آمفی تئاتر(سالن فرهنگی شهید رنجبران) فقط به برنامه های ملی اختصاص خواهد یافت، و برنامه های غیر ملی باید در مکان دیگری برگزار شود. بوق پرس پس از کنکاش بسیار مکان های ذیل را برای اجرای برنامه های غیر ملی پیشنهاد میکندبوفه علی، چمن جلوی آموزش، چمن بغل آموزش، سالن آموزش جلوی برد کلاسها، مسیر منتهی به بوفه علی (بخوانید مسیر عشق)
اما در خبرها آمده بزرگترین دغدغه فرهنگستان زبان و ادب پارسی و نیز ادوار این فرهنگستان و شخص آقای حداد عادل(البته هنگام فراغت از نامه نگاری با محمودخان)، رمزگشایی از لغت "برنامه ملی" می باشد. در این راستا وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، وزارت اطلاعات، اطلاعات سپاه پاسداران، برادر حسین شریعتمداری، کانون نویسندگان ایران، گابریل گارسیا مارکز، کوفی عنان و تنی چند از محققین و پژوهندگان مستقل برای کمک به این امر اعلام آمادگی نموده اند.
[بوق پرس به سازمانها و اشخاص حقیقی و حقوقی فوق الذکرپیشنهاد می کند از علم وافر جناب مستطاب ادب الدوله ملقب به م. گلی نیز بهره مند شوند.]
بنا به دستور جناب معاونت امور رفاهی و خوابگاهها، در اقدامی کاملا متهورانه و انقلابی و شکوفا کننده، نایلون موجود در سلف در اندازه های کوچک تری عرضه می شود
بنا به تفسیرهای مفسران، این اقدام در بالا بردن فردگرایی و ایجاد اعتماد به نفس در بین دانشجویان نتایج بسیار مثبتی را به بار آورده است
در آخرین اقدام نوآورانه جناب دکتر موسوی ندوشنی، درس مبانی کامپیوتر و برنامه نویسی (فرترن خودمان) بوسیله آقای دکتر قریشی نیز ارائه شده است. در پی این عمل شجاعانه دکتر موسوی تنی چند از دانشجویان از فرط تعجب و خوشحالی روانه بهداری شدند که گزارش شده پس از انتقال این افراد به بهداری حال ایشان وخیم تر گشته است
اما با تحقیقات و جانفشانی های صورت گرفته توسط این جانب (بهلول تلخکام خبرنگار افتخاری بوق پرس) مشخص شد که آقای دکتر قریشی در تدریس این درس کاملا مستقل هستند به طوریکه جزوه درس متعلق به آقای دکتر موسوی، نحوه تدریس متعلق به آقای موسوی، سئوالات امتحانی متعلق به آقای موسوی، تصحیح به عهده آقای موسوی و وارد کردن نمره در نجم به عهده دکتر قریشی است.
و اما در ادامه می پردازیم به اخبار عباسکده
در پی فتوای نشریه "جام جهان نماست ضمیر منیر دوست" مبنی بر تبدیل جشن فارغ التحصیلی به کانون فعالیت های شیطان پرستان، بوق پرس لیست مهمانی های مشکوک به فعالیت شیطان پرستان را به صورت کامل در اختیار علاقمندان قرار می دهد
تمامی جشن های تولد برای تمامی افرادی که در 365 روز سال متولد شده اند؛ لیکن هنور بر سیصد و شصت و ششمین روز سال کبیسه در بین عالمان محل نزاع است
تمامی مهمانی هایی که توسط کارمندان ادارات در پی اعلام ترفیع موقعیت شغلی خود برگزار می کنند. البته کارمندان نمایندگی نهاد رهبری از این مورد به طور اخص مستثنی می باشند
مهمانی های حنابندان، پا گشا و پا تختی، البته مراسم ازدواج دانشجویی که توسط نمایندگی نهاد رهبری در دانشگاه ها برگزار می شود از این مورد معاف می باشند
برپایی مهمانی سالگرد ازدواج توسط زوجین، و البته واضح و مبرهن است که مورد استثنا در موارد فوق الذکر در این مورد نیز صدق می کند
تبصره: سلامت افرادی که در گذشته و پیش از فتوای اخیر در مراسم اعلام شده شرکت جسته باشند، توسط کارشناسان نهاد غیر نظامی، صلح طلب و کاملا دانشجویی "بسیج" مورد تائید قرار خواهد گرفت
در ضمن در ادامه افاضات آن نشریه وزین ابزار و ادوات زیر در زمره وسایل کمک آموزشی شیطان پرستان قرار می گیرد
گیتار(اعم از نوع کلاسیک، آکوستیک، الکتریک، پلاستیکی، چوبی و ...)سیتار(با اعمال ضریب اطمینان 75% در تعداد سیمهای آن ساز)
زنبورک، دایره، درام، پرکاشن، ویولن، ارگ، دف، کنترباس، تنبک، آکاردئون و هر نوع وسیله مشابهی که از آن صدای خاصی بلند می شود
در ادامکه روند دموکراتیزاسیون در کشور، جناب آقای ع.ا.دوست، در یک اقدامک کاملا دموکراتیک و انقلابی و در پی یک همه پرسی آزاد، شکایت 64 تن از دانشجویان را به صورت یک جانبه باز پس گرفت؛ که در پی اقدام نه تنها بی نظیر بلکه کم نظیر این انسان دموکرات، هیئت نظارت دانشگاه با توجه به این امر و در نظر گرفتن کامل آن، شکایت نامه بدون شاکی را برای تجدید نظر طلبی عدالت محورانه به قسمت رسیدگی به شکایات وزارت "علوم، تحقیقات و کمیته انضباطی" ارسال کرد
و اما روان پسند ترین و در عین حال شوکه کننده ترین خبر اینکه: جناب آقای رئیس در یک محفل دانشجویی رویت شد. بنا بر گزارشات واصله، پس از پی گیری های موثر و رایزنی های صورت گرفته توسط شورای صنفی، جناب رئیس منت نهاده، قدم رنجه کرده، نزول اجلال نموده و در یک مکان مورد مناقشه که از لحاظ اهمیت ژئوپلیتیک کم از بلندی های جولان ندارد، حاضر به پاسخگویی به ابهامات و شبهات بی حد و حصر دانشجویان شدند که از طریق این تریبون کمال تشکر و سپاسگزاری از ایشان اعلام می شود.
پس از برخوردها و نزاع های صورت گرفته در محل بوفه علی بین "ص. خانم" و "ح. پودری" و "م. ق. سفلو" ، انجمن اسلامی در راستای اجرای رسالت جدید خویش که همانا تنش زدایی و رعایت حقوق بشر می باشد پیشنهاداتی را به دفتر مرکزی بوق پرس ارسال کرد که متن آن به شرح ذیل است
از کلیه علاقمندان به یافتن کیف پول و اجناس مشابه (مخصوصا از نوع متعلق به لطایف) تقاضا می شود در ابن برهه زمانی از این سرگرمی دست شسته و اگر بر حسب اتفاق و جفای روزگار چنین مالی نصیب آنان شد، مثال "شتر دیدی، ندیدی" را جامه فعلیت بپوشانند که در غیر اینصورت مصائبی همچون مصائب مسیح بر ایشان نازل خواهد شد و خاتمه کارشان را احوالات "ص. خانم" رقم خواهد زد
ستون شایعه
شنیده ها حکایت از آن دارد که یکی از اعضای انجمن اسلامی (م. رح. دپ) به دلیل اصرار بیش از حد و غیر موثر در برگزاری جلسات هفتگی خود از سوی عوامل متحجر، بنیادگرا و طالبانی عباسکده تهدید به "انهدام توسط هواپیما" شده است. بر اساس همین شنیده های بی اساس، این فرد توسط یک پیام صوتی که به تلفن همراهش بلوتوث شده، تهدید به انهدام شده است. در قسمتی از این پیام صوتی به حوادث 11 سپتامبر اشاره شده و آمده است که "اگر به کار ابتر خود ادامه دهی، پایان کارت، همچون سزای برج های دوقلوی شیطان بزرگ خواهد بود".

Monday, April 28, 2008

بیانیه انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه شهید عباسپور

دوستانمان را آزاد کنید
سرانجام پس از گذشت قریب به یک سال از بازداشت غیر قانونی سه اهورایی دربند، احسان منصوری، احمد قصابان و مجید توکلی
روز سه شنبه هفته گذشته دادگاه غیر علنی تجدید نظر حکم نهایی خود را پیرامون غائله نشریات جعلی منتشر شده در دانشگاه امیر کبیر تهران اعلام کرد؛ بر اساس حکم قاضی ساعدی، این دانشجویان به اتهام تبلیغ علیه نظام، اهانت به مقدسات و نشر اکاذیب به ترتیب به22 و 26 و 30 ماه حبس محکوم شدند
با پیگیری روند این پرونده که شروع آن به اردیبهشت ماه سال گذشته، زمان انتشار نشریات جعلی، بر می گردد به روشنی میتوان دریافت که عواملی غیر از مستندات و مدارک، تاثیر مستقیمی در رای صادره توسط دادگاه داشته است. چه بسا دادگاه عمومی، بر اساس حکم خود این سه تن را از اتهاماتی همچون توهین به مقدسات، توهین به مقامات جمهوری اسلامی، توهین به زنان محجبه، توهین به مردم شهر قم و ... تبرئه کرده و بخاطر افترا به نیروهای بسیجی به 4 ماه حبس محکوم کرده بود اما در دادگاه تجدید نظر علیرغم عدم ارائه ادله و مستندات دادستان و بر خلاف اصل 167 قانون اساسی، و تنها تحت فشارهای وارده از جانب جریانات سیاسی حاکم و صاحب قدرت چنین حکم ناعادلانه و غیر منصفانه ای صادر شد.
نیز در جریان رسیدگی قضایی به این پرونده مواردی را میتوان یافت که صریحا ناقض قوانین آئین دادرسی و حتی قانون اساسی کشور است. این دانشجویان طی نامه ها و تماس هایی که با خانواده های خود برقرار کرده بودند، بارها به شکنجه های جسمی و روحی که متحمل شده اند، اشاره کرده و اعترافات اولیه خود را که تحت انواع آزار و اذیت ها توسط بازجویان به دست آمده بود، تکذیب کردند؛ این در حالیست که طبق ماده 38 قانون اساسی هر گونه شکنجه و آزار جسمی و روحی متهم، و ماده 39 قانون اساسی هتک حرمت و حیثیت فرد بازداشت شده ممنوع میباشد. همچنین طبق نص صریح اصل 168 قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران کلیه جرائم مطبوعاتی و سیاسی باید با حضور هیئت منصفه و خبرنگاران به صورت علنی در دادگاه صالحه مورد بررسی قرار گیرد، که در این مورد حتی جلسه دادگاه تجدید نظر نیز به صورت غیرعلنی برگزار شده است
انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه صنعت آب و برق( شهید عباسپور)، با اعلام انزجار از روند سیاسی حاکم بر رسیدگی به این پرونده و عدم استقلال رای دستگاه قضایی کشور و مغرضانه دانستن حکم صادره، همگام با سایر دانشجویان دانشگاه ها و آزادیخواهان کشور، حمایت از این سه آزادمرد در بند را وظیفه خویش می داند. همچنین این انجمن، روند رو به رشد سرکوب و برخورد با فعالان مدنی و اجتماعی، مخصوصاّ دانشجویان و فعالان زن را که اقتدارگرایان حاکم در پیش گرفته اند به شدت محکوم نموده و خواستار آزادی هر چه سریعتر این سه تن و دیگر زندانیان سیاسی است

Friday, March 28, 2008

ستون شایعه

خوب مسلم است که باید سال نو را تبریک گفت. به هر کس که باشد. اما چطور؟ همین کافیست: سال نو مبارک. مگر این جمله چند ثانیه از وقت آدم را میگیرد یا چقدر گستاخی مایه اش است تا از دهانت در برود و بگویی؟! پس بخاطر همین: سال نو مبارک
خوب 86 هم تمام شد اما مهم نیست. هست؟ یکی از دوستان اس ام اسی فرستاده بود با این مضمون: 86، گشت ارشاد، قطعنامه سوم، دانشجوی زندانی، سهمیه بندی بنزین، تورم، اعدام، سنگسار، دریای خزر. 87: نمیدونم، فقط تبریک میگم و امیدوارم. خوب یکی دو تا نکته داشت این پیام تبریک برای من و آن هم اینکه
الف- سه دانشجوی بی گناه در بند اوین که قریب به یکسال است که طعم تلخ زندان و شکنجه بر کامشان ریشه دوانده. سه اهورایی که علیرغم اثبات بی گناهی ایشان در سناریوی نشریات جعلی همچنان در قفس اند. احسان منصوری، احمد قصابان و مجید توکلی که قربانی دستگاه بی در و پیکر قضایی کشور شده اند. دستگاهی که کفه قدرت و استبداد در ترازوی عدالتش بسیار سنگین تر از حق و حقیقت است و نتیجه کردارش مشهود
ب- عملکرد فضاحت بار حاکمیت چه در عرصه اجتماعی و چه در عرصه سیاسی در سال گذشته. عملکردی که در آن زورگویان تمام توان خود را مصروف نگه داشتن زور خود به هر قیمتی کردند. سرکوبهای بی امان جنبشهای اجتماعی و نهال ضعیف جامعه مدنی. جنبش هایی که در راس آن میتوان به حرکتهای برابری طلب زنان و اعتراضات دانشجویی در سراسر کشور اشاره کرد. جنبش هایی که میتوان حسن ختام آن در سال 86 را اعتراضات و تحصن صنفی دانشجویان دانشگاه های شیراز و نیز تظاهرات دانشجویان شهر شاهرود در نظر گرفت
و اما آغاز سال 87 تا به این لحظه نیز برای این کشور مصیبت زده نیز خالی از جنجال و خبر نبوده است. و اما مهمترین این چالش ها در نظر من انتشار دوباره شایعه تقابل نظامی با ایران است. از دید بنده شواهد قوت گرفتن چنین اخباری را میتوان در موارد زیر خلاصه کرد
خیر استعفای ویلیام فالون فرمانده کل نیروهای نظامی امریکا در عراق پس از اعزام ناوهای جنگی ایالات متحده به سواحل لبنان. فالون یکی از فرمانندهان ارشد ارتش امریکاست که مخالف هرگونه مداخله نظامی این کشور علیه تهران بود و حال پس از خبر احتمال حمله نظامی امریکا به ایران در پاییز گذشته با تشدید دوباره این امر از کار خود استعفا داد.
سفر جورج بوش به منطقه و دیدار وی از کشورهای عرب حاشیه خلیج فارس و نیز بعد از آن سفر دیک چنی به عمان وعربستان و ملاقات وی با سران این کشور نیز از نکاتی است که باید مورد توجه قرار داد. از دیگر سو همزمان با این سفرها، ملاقات کاندولیزا رایس با سران کرملین از جمله نشانه هایی است که این گمان را که مقامات ارشد امریکایی در حال قانع کردن و همسو نمودن کشورهای مخالف هستند، قوت می بخشد
رکود اقتصادی امریکا و کاهش نسبی ارزش دلار و همچنین بالا رفتن بهای نفت یکی دیگر از علائمی است که ظن حمله نظامی را یک قدم دیگر به یقین نزدیکتر می کند. وقوع جنگی دیگر برای کارخانه های عظیم تسلیحاتی امریرکا بسیار سودمند و پردرآمد خواهد بود تا این کشور با تکیه بر میلیتاریسم خود چرخ های اقتصادی خود را بچرخاند
صحبت های سارکوزی درباره خطر هسته ای ایران برای اروپا و قبل تر از آن سفر وی به امیرنشین های حاشیه خلیج در زمستان گذشته و نیز امضای توافقنامه های نظامی با عربستان و عمان و استقرار یک پایگاه نظامی فرانسوی در حاشیه خلیج و نزدیک تنگه هرمز برای پاسداری از آن به نفع اعراب را نیز نباید از نظر دور داشت. صحبت های تند سارکوزی در زمستان گذشته درباره رویارویی نظامی با تهران جنجال زیادی در اروپا و علی الخصوص در داخل فرانسه به پا کرد هر چند که این کشور بدون کسب اجازه از پیمان آتلانتیک شمالی احتمال کمی در سرنشینی در خودروی حمله نظامی به ایران دارد
هر چه هست اما اینها فقط احتمال و گمان بود و باید منتظر بود و دید که شایعه آیا به حقیقتی بدل خواهد شد؟ چه اگر به حقیقت پیوست، حقیقتی بس تلخ و زهری خواهد بود به کام خود ما
----------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن: ننوشتن طولانی مدت گذشته به دلیل مشغول بودن به مسایلی دیگر در دانشگاه و منزل بود و نه کاهلی و از همه دوستان که پیگیر این وبلاگ بودند سپاسگزارم.

هفت سین در اوین


Wednesday, January 2, 2008

برخی برابریها نابرابرترند

در یکی دو هفته گذشته و دو سه هفته آینده به دلیل شروع امتحانات پایان ترم وقتی برای مکتوب کردن افکارم نداشتم و نخواهم داشت اما شنیدن بعضی از اخبار باعث میشود تا لااقل لینکهای آن را در اختیار دوستان قرار دهم
یکی از ین اخبار هم ماجرای بلبشوی بندر ترکمن است. با اینکه بنده شخصا با قومیت گرایی رایج در بین اقلیتهای کشور مخالفم اما این برابری های نابرابر در بین اقلیتها که هر روزه هم بیشتر نمایان میشود باعث میشود تا این خبر دردناک و اسفبار را در اختیار شما قرار دهم. برای مطالعه این خبر اینجا بروید

Sunday, December 30, 2007

دانشجویان اصفهانی دست به اعتصاب غذا زده اند

در ادامه روند روبه رشد فعالیتهای دانشجویی در سراسر کشور، اینبار دانشجویان فعال دانشگاه اصفهان به خاطر خواسته های بر حق صنفی خود دست به اعتصاب غذا زده اند
خواسته های این دانشجویان: برگزاری انتخابات انجمن اسلامی، برگزاری انتخابات شورای صنفی و لغو احکام صوری کمیته انضباطی میباشد

Saturday, December 8, 2007

موج نو، بوی بد

احتمالا تا به حال از مضمون گزارش سازمانهای اطلاعاتی ایالات متحده در مورد فعالیتهای هسته ای ایران با خبر گشته اید. گزارشی که در آن قید شده است که دولت ایران از سال 2003 تمامی فعالیتهای هسته ای خود را که منجر به دستیابی به سلاحهای هسته ای میگردد متوقف کرده است. و سخنرانی متکی بعد از این گزارش و اظهار وی مبنی بر اینکه خطر بروز جنگ احتمالی بین امریکا و متحدانش از یک سو و دولت ایران از سوی دیگر کاملا از بین رفته است. در ادامه سخنرانی بوش نیز جالب توجه مینماید. سخنرانی که در آن قید کرده است گزارشهای سازمانهای اطلاعاتی امریکا بسیار خوشبینانه به نظر میرسد و تا کید کرده است که علیرغم این گزارش هنوز ایران خطرناک بوده و هست و خواهد بود. و نیز بیان کرده که اگر ایران فعالیتهای نظامی هسته ای خود را متوقف کرده بدین معنی نیست که این خطر از بین رفته است بلکه میتواند دوباره آنها را از سر گیرد
با توجه به گزارش سال گذشته همین سازمانها و اختلاف 180 درجه ای آن با این یکی گزارش و نیز سخنرانی بوش در این مورد و اظهار نارضایتی وی از این قضیه، رد شدن از کنار این واقعه بدون تامل در آن به نظر ساده لوحانه به نظر میرسد. یکی از دلایلی که به نظر میرسد باعث این گزارش شده است اختلاف شدید بین جمهوریخواهان و دموکراتها میباشد. دموکراتها با مخالفتی که با سیاستهای بوش دارند خواسته اند تا با استفاده از موقعیت خود در سازمانهای زیر نفوذ ضربه ای کاری بر پیکره سیاستهای خارجی جمهوریخواهان وارد شازند تا در انتخابات آتی قدمی به جلو برداشته باشند. اما با توجه در تعدد سازمانهای اطلاعاتی و خود سری آنها از دولت مرکزی (بعنوان مثال واقعه جی اف کی) این نظر شاید کمی مغرضانه باشد.اما با توجه به اظهارات اخیر یکی سخنگویان امریکایی مبنی بر اینکه شخص بوش خلاف گفته های خود از ماه اوت از جریان ماوقع و محتوی گزارش آگاهی کامل داشته است، سردرگمی بیشتر و بیشتر میشود. تنها میتوان منتظر بود و دید که انتشار این گزارش بر خلاف سیاستهای پیشین امریکاست چه هدفی را دنبال میکند
دلیل دیگری که برای انتشار همچنین گزارشی را میتوان متصور شد اینست که دولت ایران پیشکشی بزرگی را تقدیم ایالات متحده کرده است. حال این پیشکشی چه میتواند باشد؟ در این بین سیاستهای زیرکانه هاشمی رفسنجانی را نباید دست کم گرفت. ولی با توجه به اینکه فعالیتهای هسته ای و سیاستهای مربوط به آن تمامی تحت نظر مستقیم آقای خامنه ای است و موضع وی در قبال این مسئله روشن است دوباره موضوع بغرنج میشود. دولت نهم که در داند پیشکشی به قدرتهای منطقه ای نشان داده که عملکرد خوبی دارد(کاهش سهم ایران در دریای خزر در نشست تهران و تقدیم آن به روسیه) ظاهرا در قبال این قئله نیز دست گلی بزرگی را به آب داده است
تحلیل دیگر بر این ماجرا، کنفرانس آناپولیس و نتایج مسرت بخش آن برای امریکا است. با توجه به شکست دولیت ایران در متقاعد کردن دولی مانند سوریه و عربستان در تحریم کنفرانس و توافق نسبی بین دول درگیر، هدف امریکا در منزوی کردن ایران در مسئله فلسطین بیشتر رنگ واقعیت به خود گرفته است از اینرو گزینه جنگ رودرو با ایران را از دستور کار خود خارج کرده است. اما همچنان بعنوان راه حل نهایی مد نظر کاخ سفید میباشد
اما دلیل این امر هر چه که باشد به نظر میرسد خبرهای خوشی در انتظار جامعه مدنی داخل ایران نیست. با از بین رفتن فشارهای خارجی در قبال پرونده هسته ای ایران، احتمال سرکوب گسترده منتقدان و مخالفان داخلی از طرف رژیم جمهوری اسلامی بسیار پررنگتر میشود. دستگیریهای گسترده ای که در ارتباط با دانشجویان و فعالین چپ گرا در چند روز اخیر شاهد بودیم را میتوان در آمدی برای این امر دانست. نقض گسترده حقوق بشر در جامعه شهذروندی ایران مسئله ای است که تحت الشعاع مسایل هسته قرار گرفته بود اما حالا انتظار میرود که با رفع این قضیه فشارهای خارجی برای رعایت حقوق شهروندی از سوی دولت ایران رنگ جدیتری به خود گیرد. در غیر اینصورت، با سکوت مجامع بین المللی در قبال معذل حقوق بشر در ایران، شاهد دستگیری و تبعید و شکنجه و اعدام بسیاری از دگراندیشان و منتقدان نظام و به تبع آن خفقان و سرکوب گسترده در سطح جامعه خواهیم بود

Wednesday, December 5, 2007

تریبون آزاد عباسپور

برگزاري تجمع و تريبون آزاد در دانشگاه عباسپور به مناسبت روز دانشجو
روز سه شنبه مورخ 13/9/86 دانشجويان دانشگاه عباسپور طي تجمعي به اقدام دانشگاه و تشکل بسيج مبني بر سواستفاده از نام انجمن اسلامي دانشجويان در برگزاري برنامه اي به مناسبت روز دانشجو اعتراض کردند
در اين برنامه که تحت نظارت معاونت فرهنگي و نهاد رهبري در دانشگاه و با حضور تشکل غير دانشجويي بسيج برگزار شد، دانشجويان معترض و نماينده انجمن اسلامي خواستار برگزاري تريبون آزاد با حضور همه دانشجويان شدند که اين تقاضا با مخالفت گردانندگان برنامه مواجه شد. اين در حالي بود که مسئولين برنامه پيشتر طي مذاکراتي، برگزاري تريبون آزاد در اين روز را پذيرفته بودند. اما بر خلاف توافقات صورت گرفته، درصدد برگزاري برنامه با عنوان ميزگرد بسيج و انجمن اسلامي و با انجام تبليغات وسيع در سطح دانشگاه برآمدند، که اين امر با مخالفت صريح انجمن اسلامي دانشجويان در سالن برگزاري و حمايت دانشجويان با سردادن
شعار "تجمع، تريبون،حق مسلم ماست" ميسر نگشت
پيرو اين قضايا، تعداد کثيري از دانشجويان با تجمع در سالن برگزاري مراسم و اعلام برگزاري تريبون آزاد در مکاني ديگر، محل را ترک گفته و در بيرون از سالن اقدام به برپايي آن کردند. برنامه تريبون آزاد دانشجويي با حضور تعداد زيادي از دانشجويان و سخنراني 16 تن از آنان پيرامون موضوعاتي همچون حقوق بشر، آزادي دانشجويان زنداني و روشنگري در قبال ماهيت تشکل بسيج برگزار شد. همچنين دانشجويان شرکت کننده پلاکاردهايي با مضاميني مثل "دانشگاه پادگان نيست" ، "در روز دانشجو، دانشجويان دربندند" ، "نهادهاي نظامي را از انشگاه حذف کنيد" و"زنداني سياسي آزاد بايد گردد" را در دست داشتند. اين تجمع در انتها با خواندن سرود "يار دبستاني من" پايان پذيرفت

آتلانتیس یا سیری در تحول چپ و راست

و سلام
دیر شدن عمل آپ را ببخشید مگر این درسها و میانترمها میگذارد...حالا نه اینکه من خیلی بچه درسی هستم و خواندم تا بیست!بگیرم.خلاصه ولی نمیشود نخواند آقا جان لااقل من نمیتوانم بعدش نمره بگیرم.
از این قضیه نمره و استاد و دانشگاه بگذریم که خود مجالی دیگر میطلبد.
الف)پست قبل را ببینید،عکس زیبایی کار شده و حماسی است.من آن موقع که این پست را گذاشتم از باطن و کل ماجرای آن باخبر نبودم تا یکی دو روز پیش.اولش فکر میکردم که این تجمع همگانی است و در اعتراض به روند حاکم خواهد بود اما بعدش شستم خبردار شد که نه.آقا این تجمع مال بچه های عزیزچپمان است.از آنجا که 16آذر پارسال در دانشگاه تهران بین این دوستان و آن یکی دوستان لیبرالمان شکرآب شد،امسال تحکیم آمد و گفت که برنامه را جدا خواهیم گرفت.چپیها سه شنبه و بقیه یکشنبه هیجدهم برج.
ما داریم این دعوای چپ دست و راست دست را میکنیم و آنوقت عزیزی و نیکونسبتی و قصابان و...دارند در اوین چوب و چماق نوش میکنند و از سرما میلرزند.ما کی میخواهیم این دعواها را بگذریم خدا میداند.جالبتر آنکه نه آن چپها،چپ هستند و نه این لیبرالها، لیبرال.آخر پدر آمرزیده ها مگر 16 آذر را گفته اند روز دانشجوی این وری یا آنوری.مگر موقعی که خدای نکرده بگیرندتان مهم است که این باشید یا آن؟در هر صورت کتک را خورده اید و یک آب هم روش!این قضیه هم شده ماجرای اپوزیسیون خارج که این به آن میپرد و آن به این و هی میزنند تو سر و کله هم، بدون هیچ نتیجه.فکر کنم جماعت دانشجوی ما باید تا حال فهمیده باشد که آلان در برهه ای نیستیم که بخواهیم به بهانه دو سه تا اتیکت(این را بگذرید به حساب سوهاضمه لغت ایدئولوژِی برای من)هم دیگر را بکوبیم.
شاید هم کلام من به مذاق خیلی ها خوش نیاید ولی بر این عقیده استوارم.آخر وقتی آنقدر شجاعت یا صراحت یا هر چیز دیگر که اسمش را بگذارید،نداریم که توی یک بلاگ نصفه نیمه نخواهیم عقاید خودمان را بیان کنیم یا کامنت پاک کنیم و تقیه به شیوه...کنیم،دیگر فکر نکنم مجالی برای بحث بیشتر باز شود.
ب)آقا(نمیدانم چرا همیشه آقا،ولی چون نمیخواهم دردسر درست کنم و معمولا سری که درد نمیکند را دستمال نمیبندند بگذار همان آقا بماند)ما همیشه خار را درون عدسی چشم مورچه و موریانه میبینم اما اگر شاتل آتلانتبس درون چشم خودمان فرود بیاید هم متوجه نمیشویم.آقا نقد و تلنگر خوب است.هرکه گفته بد است از همانها خورده ولی کمی هم به خود نگاه کنیم.آقا وقتی به کسی میگویی چرا فلان کار را نکردی ببین خودت میکنی همان کار را؟گیر دادن الکی که دردی دوا نمیکند.آقا من گیرم بچه،من خام،من عمر این زردیمان کم،میگویی آپ نمیکنی قبول،اما شما که بزرگی،خودت هم حضرت عباسی به نگاهی بکن ببین چکار کرده ای در این یک سال اندی؟
ج)تبریک که طوبی را شعبه زدی در آن ولایت
د)ببین احاطه کرده است عدد،فکر خلق را
ه)بعد از کلی کشمکش و کلنجار و تشویش و اغتشاش و نشر و حشر و نشست و برخاست به این نتیجه رسیدم که بروم نام را بنویسم و کاندیداتوری!شوم(این کاندیدا که میگویم یاد کانادا درای میافتم و معده پیزوری)حال ببینیم که چه خواهد شد.شاید رفتیم و اسممان را پس گرفتیم.شایدم نه.الله اعلم!
و)عشق بعدی همان فاجعه است

Monday, November 12, 2007

خانه آرام

مردی که به غرب و شرق عالم رفته بود به خانه اش آمد.
مردم از اطراف و اکناف به دیدن وی شتافتند تا سوغاتی بگیرند
یک بزغاله به خانه راه یافت ولی ذبح شد.
بزغاله بعدی من بودم.
مرد نورانی سخنانش تمام شد
مردی که به اروپا نرفته بود از خانه رفت.
مردم دست زدند.
خانه او چه جای آرامی بود.
--------------------------------------
پ.ن:اطراف و اکناف:دانشگاههای اما حسین و امام صادق و الزهرا
پ.ن:خانه:علم و صنعت